مشقِ مُدارا

سیاه‌ مشق

سرو سایه‌فکن را گرفته بودم برای تمرین کتابت، اما شرح جهان‌بینی فردوسی به قلم شیوای استاد ندوشن بر رقص قلم استاد امیرخانی چیره شد و تمرینم را به مرز صفر رساند. چون حسرتی همیشگی، این خط نه به کمال می‌رسد، نه می‌توانم رهایش کنم؛ اما هم‌چنان با من است و "هرگز نمی‌گویمش بدرود."

📜 چندسطری درباره‌ی فردوسی بزرگ و شاهنامه‌اش از کتاب سروِ سایه‌فکن:

"یک انسان بی‌ادعای معتدل سالم است که خود را خلق شده می‌بیند تا بر روی این خاک زندگی کند و تابع شرایط و تنگناهای آن باشد، ولی در عین حال هرگز آن نفخه ساده که تنفس روح است و انسان را انسان، و روان را زنده نگاه می‌دارد، از خود دور نمی‌دارد. تجلی این نفخه در نوعی آرمان برتر از خور و خواب است: نگاه را به دورتر داشتن، به گذشته، به آینده، به مردم، تامّل در هستی؛ خلاصه در ورای تن نیازمند یک معنی جستن، بی‌آنکه زندگی به وادی موهوم و ناممکن افتاده باشد." ص ۸۳

"نتیجه‌گیری نهایی شاهنامه راجع به جنگ این می‌شود: برنده و بازنده‌ای در میان نیست، جز شرافت انسانی، که پیکار بر سر آن چاره ناپذیر است. در واقع برنده کسی است که برای حفظ شرف می‌جنگد، ولو مغلوب بشود. و بازنده کسی که شرف را در طمع پیروز شدن زیر پای می‌نهد. خون‌های بی‌گناهی که در جنگ ریخته می‌شود، پوچی آن را بهتر نمایان می‌کند، مانند سهراب، فرود، حتی سُرخه پسر افراسیاب." ص ۱۰۴

برگی از گلستان

࿐ྀུ༅࿇༅═‎┅

آورده‌اند که نوشین روانِ عادل را در شکارگاهی صيدِ کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.
نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.
گفتند : ازین قدر چه خِلَل آید؟
گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است، هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی
برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ


💭 باب اول در سیرت پادشاهان

گلستان سعدی

ادبیات در مخاطره

۱. دیروز دومین بار بود که بدون چک کردن گوشی به مدرسه رفتم و هر دوبار شهر در خلوت و سکوت و آرامش محض بود. با اطمینان از اینکه ساعت ۹ دیشب آخرین هماهنگی‌ها را برای مراقبت آزمون دوازدهمی‌ها انجام داده‌ام. در مواجهه‌ با تیم اداری، حس محسن را داشتم که جمعه رفته بود مدرسه. با آن‌همه تدریس مجازی و آزمون‌ مستمر و بپرس و بخوان، دیروز بالاخره مدرسه‌ها روی آرامش را دیدند، ما و بچه‌ها بیشتر! در مدرسه‌ی پرکار ما این یعنی به وقتش همه‌ی این تعطیلی‌ها جبران خواهد شد. به هر حال با شوق تمام برگشتم خانه و دورم را پر از کتاب کردم.

۲. دارم برای بار دوم ادبیات در مخاطره را می‌خوانم و نکته‌های مربوط به تدریس ادبیات را بیشتر می‌فهمم.

"ما متخصصان، منتقدان ادبی و استادان اغلب چیزی نیستیم جز کوتوله‌هایی سوار بر شانه‌ی غول‌ها. شک ندارم خواسته قلبی و پنهان بسیاری از مدرسان ادبیات تمرکز دوباره‌ی تدریس ادبیات بر متون است؛ آن‌ها معلم شده‌اند چون دل در گرو ادبیات داشته‌اند، چون معنا و زیبایی آثار ادبی منقلب‌شان می‌کند و کدام آدم عاقلی این شوق را در درونش سرکوب می‌کند. نه، تقصیر این اسلوب خشک آموزش ادبیات بر دوش معلمان نیست.....مسیری که امروز تدریس ادبیات در آن گام برمی‌دارد از این افق روی گردانده است (این هفته درباره‌ی مجاز صحبت می‌کنیم و هفته‌ی بعد درباره‌ی تشخیص) و ممکن است به بن‌بست منتهی شود، چه رسد به آن‌که عشق به ادبیات را در دل‌ها بیدار کند." صص۲۴/۲۶

۳. تودوروف خود را کوتوله‌ای می‌بیند بر شانه‌ی غول‌های ادبیات، بی‌خبر از این‌که ما اخیرا برای هر دارنده‌ی مدرکی، با عنوان استاد، چه بریز و بپاشی می‌کنیم.

۴. این عکسِ یک‌سوم از یک کلاس پرچالش‌ دهم است، با پایه‌ی ادبی بسیار ضعیف_به جز چهار‌پنج‌تای سمت راست تصویر_ و مربوط می‌شود به روز نمایشیِ کتاب و کتابخوانی. لبخندشان در این عکس، گوشه‌ای از خنده‌های بی‌وقفه‌ و کُفردرآرِ سر کلاس است. همکاران می‌گویند وقتی صدای تو درآمده، ببینید با چه بچه‌هایی طرفیم‌. نه اینکه خیلی صبور باشم، به خاطر عمومی بودن درس ادبیات می‌گویند.😏

هویت و زبان

─ ✾࿐༅🍀࿐✾ ─

کم‌ترین حُسن تجربه‌ی کلاس‌ با اساتید پرمایه این است که چنان از هویت و شاهنامه و زبان فارسی گفته‌اند که امروز خواندن کتاب هویت ایرانی و زبان فارسی مسکوب برایم بسیار ساده به نظر بیاید. اشارات کتاب مرا رساند به مقدمه‌ی ابن‌خلدون.

"دولت برای اجتماع به‌منزلهٔ صورت است که وقتی مادهٔ آن تباهی پذیرد، خواه ناخواه صورت هم تباه می‌شود.

در روزگار بهرام ساسانی، موبَد پیشوای دین، پادشاه را از ستمگری نهی کرد و در این‌باره مَثَلی از زبان جغد آورد: پادشاهی آواز جغدی را شنید. از موبد پرسید: آیا گفتار این پرنده را می‌فهمی؟ موبَد پاسخ داد: آری. جغد نری می‌خواهد با جغد ماده‌ای جفت شود و جغد ماده شیربَهای خود را بیست دِهِ ویرانه شرط می‌کند، از دِه‌هایی که در عصر این پادشاه ویران شده است. نر شرط ماده را پذیرفت و گفت اگر فرمانروایی این پادشاه ادامه یابد، هزار ده ویران هم به‌عنوان تیول(مِلک) به تو خواهم بخشید؛ چنین شرطی از هر خواستهٔ دیگر آسان‌تر است."

ص ۴۸۳ جلد اول

**یک‌سالی‌ست ابزار آمار بازدید خودش می‌پرد یا صفر می‌شود، بعد از مدتی هم برمی‌گردد، اگر اطلاعی در این زمینه دارید ممنون می‌شوم راهنمایی کنید.

Beyond Desolation

تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم

و آن نگفتيم

كه به كار آيد،

چرا كه تنها يك سخن، يك سخن در ميانه نبود:

🕊

ما نگفتيم

تو تصويرش كن!

شاملو

دلم می‌خواست برای مِهری که گذشت از برخی کتاب‌های خوانده‌شده یا مثلا از دفترهای مالده لائوریس بریگه و نثر زیبایش بنویسم، اما مدتی‌ست به کم‌گویی دچارم‌! سری زدم به این صفحه‌ی سپید برای اینکه مهر دستِ خالی نماند.🍁

🎵گوستاوو سانتائولایا

غروب غزل

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس‌که روزها را با شب شمرده بودم

يک عمر دور و تنها، تنها به جرم اين‌که

او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم

يک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم

از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم

در آن هواي دلگير وقتی غروب می‌شد

گويی به‌جای خورشيد من زخم خورده بودم

وقتي غروب می‌شد، وقتي غروب می‌شد

کاش آن غروب‌ها را از ياد برده بودم

خداحافظ پدرِ مهربانِ غزل✨️

#محمدعلی_بهمنی

تاسه

کتاب­‌هایی را که برای اهدا به مناطق محروم آماده کرده، توی کارتن­‌خالی­‌های آجیل و خشکبار تواضع می­‌چیند. کارتن‌هایی که از مهمانی مفصل شب یلدای مدیر دست خالی برگشته­‌اند. چشمش می­‌افتد به جلد فشرده­‌ی فرهنگ لغت. دست می­‌گذارد روی حرف "ت". همان اول می­‌رسد به تاس. تاسا. تاسه یعنی اندوه، ملال. تاسه‌گرفتن: احساس خفگی. تاسانیدن: فشردن گلوی کسی. کتاب را برمی­‌گرداند به قفسه. این کلمات از غنچه­‌خاطر بهترند. ترجمان احوالش.

توی سرش صدا پیچیده. کتاب به چه دردشان می­‌خورد؟

سر می­‌چرخاند و با عذاب وجدان چشم می‌­دوزد به کتاب­خانه‌­ی ایستاده.

تولستوی با ریشی انبوه و نگاهی اخم‌­آلود روی جلد کتاب چشم دوخته به روبه‌­رو، به پوستر اینیشتنی که ابروی بی­خیالی بالا داده و تکیه کرده به دیوار. این­ها را خودش به کتابخانه هدیه کرده. هم‌چنان زمستان است. کلید را در ظلمتِ درِ بسته می­‌چرخاند و قفلش می­‌کند. برمی­‌گردد سر میز بازیِ زندگی، دور تکراری و همیشگی. پاورقیِ پوستر توی ذهنش می­‌چرخد و می­‌رقصد.

می­‌چرخد و می­‌رقصد و می­‌خواند: «خداوند با جهان تاس بازی نمی­‌کند.»

تکه‌ای از داستان تاسه

از مجموعه داستان به نام زندگی

داستان‌ مدام باد می‌آید

داستان ساکنان معبد یورت